![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد. هر پاک روی که بود تر دامن شد.
گویند شب آبستن و این است عجب!؟ کو مرد ندید از چه آبستن شد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
زندگی ٫گره ای نیست که در جستجوی آن باشیم.
زندگی٫واقعیتی است که باید آنرا تجربه کرد. {سورن کی یر کگارد} |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
همیشه در یک ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره!
اگه یه وقتی آسمون دلت ابری شد٬بدون که به اندازه کافی اوج نگرفتی. با احترام:آرش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
آنانکه آفتاب را ٬
به زندگی دیگران ارزانی می دارند. نمی توانند خود از آن بی بهره باشند. {سر جیمز باره} |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
زندگی٬سرای حیرت است. خوش باش! دیگران را سهیم کن!
رویش به تجربه بنشین. زندگی همان چیزی است که تو خود آنرا بنا می نهی. {جونیوان} |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
به نام او
بعد از سه ماه دوری دوباره می نویسم تا همراه شوم با بیکران نوشته های دوستان گر چه رها شدن و رها بودن در این امواج خود نیازمند حوصله فراوان است اما امید به دستیابی آنچه در سر می پرورانی تو را به آینده امیدوار میکند پس تا بعد...؟! با احترام :آرش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
من برای تو می خوانم و تو برای من می نویسی
تا پایان توانت بنویس تا من از گفتن نایستم مرا از خود جدا مکن. (با احترام:آرش) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
مانند آب شور دریا٫ که ابرها را می نوشند و شیرینش می کنند.
آن کس که ذهنی خشک و جامد دارد٫ اگر در خدمت دیگران بکوشد٫ می تواند زهر تلخ مسائل عقلانی را به شیرینی شهد بدل کند. (با احترام :آرش) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
ما٬ هر دو ما و آن قدر یکی هستیم٬
که شب نمی تواند آن قدر آسمان باشد٬ آسمان آن قدر پر خورشید٬ آن قدر که من در تو منم. (kamingez) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
چونان عنکبوت٬ هستند در میان ما آدمیانی که دست از تنیدن باز نمی دارند.
حتی بدان هنگام که پیچیده تر از آن می نماید که امیدی در آن نباشد. تار ما٬ هر چند شکننده٬ هر چند ظریف٬ می تواند با خوشبینی٬کنجکاوی٬ شگفتی٬عشق و طلب صمیمانه شراکتی در سفر به ستاره ها تنیده شود. آرمانمان ارزش تلاشمان را دارد٬ چرا که ستاره ما در این سفر انسانی بودنی - تمام و کمال برای همگان است. با احترام :آرش |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
در میان صحنه های تئاتر گونه زندگی.
واژه های مختلفی را می بینیم. که این واژه ها با نگاهمان و وجودمان در آمیخته اند و قابل لمس. چه نیک است آنکه نیک می پندارد. و نیک نگه میدارد سلولهای سفید زندگی را. که این سلولها با هر واژگانی آشنایند. احتیاط کن که آلوده نشوند. با احترام: آرش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
من سکوت خویش را گم کرده ام. لاجرم در این هیاهو گم شدم.
من که خود افسانه می پرداختم. عاقبت افسانه مردم شدم. ای سکوت ای مادر فریادها. ساز جانم از تو پرآوازه بود. تا درآغوش تو راهی داشتم. چون شراب کهنه شعرم تازه بود. در پناهت برگ و بار من شکفت. تو مرا بردی به شهر یادها. من ندیدم خوشتر از جادوی تو. ای سکوت ای مادر فریادها. گم شدم در این هیاهو گم شدم. تو کجایی تا بگیری داد من؟ گر سکوت خویش را می داشتم. زندگی پر بود از فریاد من! (فریدون مشیری)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه!
با توسن گسسته عنان از هزار راه. رفتن به اوج قله مریخ و زهره را تدبیر می کنی. آخر به ما بگو. کی قله بلند محبت را. تسخیر می کنی؟ (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم.
من از نهایت تاریکی. و از نهایت شب حرف میزنم. اگر به خانه من می آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار. و یک دریچه که از آن.به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. (فروغ فرخزاد)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
دلم گرفته است . دلم گرفته است. به ایوان می روم و انگشتانم را.
بر پوست کشیده شب می کشم.چراغ های رابطه تاریکند. چراغ های رابطه تاریکند. کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کردکسی مرا به مهما نی گنجشک ها نخواهد برد. پرواز را بخاطر بسپار . پرنده مردنی است. (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
برای زیستن دو قلب لازم است.
قلبی که دوست بدارد. قلبی که دوستش بدارند. قلبی که هدیه کند. قلبی که بپذیرد. قلبی که بگوید. قلبی که جواب بگوید. قلبی برای من قلبی برای انسانی که من می خواهم. تا انسان را در کنار خود حس کنم. (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم.
کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان شادی هایم را. با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو . اینچنین به خواب می روم ؟ کیستی که من این گونه به جد. در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم ؟ (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
دیروز ز خاک راه برداشته ام.
امروز کنار راه بگذاشته ام. ای خرمن گل گیاه پنداشته ام. ور گویی نه بگو چه انگاشته ام. (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی.
جهانی عشق در من آفریدی. دریغا با غروب نابهنگام . مرا در کام ظلمت ها کشیدی. (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
ما که می خواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم شوربختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان با هم ای شمایان!که باز می گذرید بعد ما زیر آسمان با هم گر رسید آن دمی که آدمیان دوست گشتند و همزبان با هم آن زمان با گذشت یاد کنید یاد نومید رفتگان!با هم! (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
ای عشق به جز تو همدمی دارم؟ نه
یا جز تو دگر غمی دارم؟ نه با این همه زخمهای کاری که زدی! غیر از مهر تو مرهمی دارم؟ نه (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
چنان فشرده شب تیره پا . که پنداری هزار سال
بدین حال باز می ماند. به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب. خروس آیه آرامشی نمی خواند! چه انتظار سیاهی سپیده می داند؟ (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
باز آمد از چشمه خواب کوزه تر در دستم
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم. در بستم. و در ایوان تماشای تو بنشستم. (سهراب سپهری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید! شبی بر لب بام من می نشستی و گر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی! (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
آنگاه بانوی پرغرور عشق خود را دیدم . در آستانه پر نیلوفر
که به آسمان بارانی می اندیشید. و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم.در آستانه پر نیلوفر باران که پیراهنش دستخوش بادی شوخ بود. و آنگاه بانوی پر غرور باران را. در آستانه نیلوفرها که از سفر دشوار آسمان باز می آمد. (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
عشق : خاطره ایست به انتظار حدوث و تجدد نشسته چرا که آنان اکنون هر دو خفته اند: در این سوی بستر مردی و زنی در آنسوی. تند بادی بر درگاه و تند باری بر بام. مردی و زنی خفته! و در انتظار تکرار و حدوث عشقی خسته. (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
اشک رازیست. لبخند رازیست. عشق رازیست.
اشک آن شب لبخند عشقم بود. قصه نیستم که بگویی. نغمه نیستم که بخوانی. صدا نیستم که بشنوی. یا چیزی چنان ببینی. یا چیزی چنان که بدانی. من درد مشترکم . مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن می گوید. علف با صحرا. ستاره با کهکشان. ومن با تو سخن میگویم. نامت را به من بگو. دستت را به من بده. حرفت را به من بگو. قلبت را به من بده. من ریشه های تو را دریافته ام. با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام. و دست هایت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گریسته ام. برای خاطر زندگان. و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را. عاشق ترین زندگان بوده اند. دستت را به من بده . دستهای تو با من آشناست.ای دیر یافته با تو سخن می گویم. بسان ابر با توفان. بسان علف با صحرا. بسان باران که با دریا. بسان پرنده که با بهار. بسان درخت که با جنگل سخن می گوید. زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام. زیرا که صدای من با صدای تو آشناست. (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
یک لحظه دل از غمت نمی آساید .
می سوزد و می گرید و می فرساید. از دوست هزار کار بر می آید. تا عشق درین میان چه می فرماید؟ (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
عشق تو به تار و پود جانم بسته است.
بی روی تو درهای جهانم بسته است. از دست تو خواهم که برآرم فریاد . در پیش نگاه تو زبانم بسته است. (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط arash amirsoleimani |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قصد ماندن ندارم . ولی یارای رفتن نیست. و می چشم خاطره زمانی را در زندگی. که گذشت سالها در نظر متوقف بود.چشمانم را می بندم و در خود غرق می شوم. گرانقدر موهبت خاطراتم دیگر بار زندگی می کنم. به جستجوی آن ارام بخشی که معصو میت نام داشت. (با احترام آرش )
|
| پیوندها |
|
راه اندیشه حسابداری قصر یخی ققنوس نحس الهه عشق عاشق بی صدا داستان زندگی امان از درد دوری بنویس نامه نویس |
|
RSS
|